

بهار مدرسه
بهار می آید ، بی هیچ دغدغه ای از این که در دل ما به چه اندازه زمستان باقی است .
بهار می داند که در سپیده دم حضورش ، شب زمستان چگونه رنگ خواهد یافت . بهار می آید دست می افشاند و پای می کوبد، می رقصد و می پیچد؛ بی هیچ شرمی شرحی از حضور در سوگواری هایمان . درد هایمان را جدی نمی گیرد و در مراسم عزایمان شرکت نمی کند ، که بهار نشانی ما را می داند و اندازه هایمان را می شناسد .
بهار می آید تا امروز را باور نکنیم ؛ تا فردا را بی هیچ ضمانتی ، بی اعتبار ورایگان به ما بفروشد ؛ می آید تا سر سفره ی ما به اندازه ی دستان تفاوت زده مان به تساوی متجلّی گردد. بهار می آید تا لباسی از گل سبزه و نور قناری ، با کمی ته مزه ی تلخ عبور از سرما ، بر تن یخ زده ی باور ما پوشاند . بهار می آید و نخواهد پرسید چه کسی تنهایی در عبور از شب وسرما ، در ته دره ی پستی گم شده ؟ یا چه کسی گول زمستان را خورد و ندانست که بر شاخه ی خشکیده وسرمازده ی تنهایی ، شعر بلبل جاری است ؟ در پس باور پیچیده ی انسانی ما نیز ، زمستانی فانی است !
چه کسی هست که باور باشد وکه باید بشود . از همین جاست که باید افروخت . زندگی جایی نیست ، ماییم که هستی جاری طلب و عاشقی و دانستن ، باور وحلم وتنعم ، زاد راهی کافی است .
به خاطر بسپار بهار می آید : به ترانه ، به نسیم ، به شکفتن ، به شقایق ، اما ، اگر از آمدنش خواب روی ، اگر از آمدنش نشئه ی طعم عسل باغ شوی ، یا که چشمان غزال به درشتی بردت تا شب خواب سرنوشتت باقی است وزمستان جاری است.
شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.