نیایش
امام علی(ع) به فرزندشان امام مجتبی(ع) فرموده است:
آگاه باش! خدایی که گنجهای زمین و آسمان به دست اوست، به تو اجازه فرموده که دست نیایش به درگاه او برداری ضمانت نموده که خواسته هایت را اجابت کند و به تو دستور داده که از او چیزی بخواهی تا به تو ببخشد و طلب رحمت کنی تا تو را مشمول رحمت خویش قرار دهد و بین خود و تو هیچ گونه حجاب و مانعی قرار نداد و تو را ناگزیر نکرد که کسی روی آوری تا به شفاعت نزد وی بیاید... سپس در دستهای تو کلید آن گنجها را با همین اجازه دعا نهاده است.
پس هرگاه که خواستی می توانی ابواب نعمت او را به روی خود بگشایی و باران سیل گونه ی رحمت او را بر خود ببارانی... .[1]
***
ای آشنای شیشه های شكسته دلها ! ای یار دیرین دایره های راز ونیاز ! [2]
ای که نسیم غفران تو ، از سمت کوچه های نیایش می وزد !
ای رازدار همه ی نجواهای آبی !
ای اَحد ! زبان مرا مایه ی « زیان » من نپسند و درهای رحمَت را به روی من مبند ! زخمهای ضعفهای مرا درمان کن !غده چرکین کینه وگناه را ز اندیشه و عمل من ریشه کن گردان و یادمان خویشتن را در هیچ جاو هیچ گاه ، از من دریغ مدار !
 ای خالق باران ! مرا تشنه کن ، تشنه هر چه شبنم خلوص است .
ای آفریدگار ماه! مرا هلالی کن بی نیاز از قرص خورشید!
ای راز دار بزرگ ! مرا به قسمت خود ، راضی گردان وهیچ پاره ای از وجودم را قسمت « خود بزرگ بینی » مکن !
ای بال دهنده برهر پرنده ! کبوتر معصوم اندیشه هایم را از چنگال گربه انحراف وکژی ، مصون بدار !
ای گرداننده ی همه پیچیها ! مرا هرگز در محور « خود محوری » مپیچان ! و« خود محوری » را به من بیاموزان !
ای ملک آفرین ! لک لک قلبم را از هرلکه شرکی پاک گردان !
ای پرواز دهنده ی انسان بی بال ! بالش خواب مرا از خاطرات خوش و صمیمی دوستانت سرشار فرما ای دستگیرنده ی هر افتاده ای ! دیده افتادگی مرا هم پر نور تر کن !
ای لطیف ! پرهای پروانه احساسم را از نقشها و رنگها ی ننگین ، پاک گردان !
ای دوستدار شاعران حقیقت ! «زبان شعار » مرا لال کن وبر جایش « زبان عمل » برویان !
ای باز آفرین همه خوبیها ! کودک دل وذهن مرا از فرصتها بازیهای خطادار برهان !
ای همه آن چه هستی ! هرگز من وما را نشسته بر صندلی پستی مپسند !
 ای بهار آفرین ! یخهای زمستانی قلوب ما را با تابش خورشیدی بهار ی آب کن !
ای کردگار ! ما را بردار کردارمان میاویز !
***
الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت خورم ده![3]
الهی، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
الهی، ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای، و ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای.
الهی، وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!
الهی، چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم.
الهی، چگونه نشناختمت که شناختمت، و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت.
الهی، خودت آگاهی که دریای دلم ار جزر و مدّ است؛ «یاباسِط» بسطم ده، و «یا قابِض» قبضم کن.
الهی، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر!
الهی، عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد؟
الهی، اگر تقسیم شود به من بیش از این که دادی نمی رسد، «فلک الحمد».
الهی، چون در تو می نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم.
الهی، از نماز و روزه ام توبه کردم؛ به حق اهل نماز و روزه ات توبة این نااهل را بپذیر!
الهی، به فضلت سینة بی کینه ام دادی، به جودت شرح سینه ام عطا بفرما!
الهی، آن که از خوردن و خوابیدن شرم دارد، از دیگر امور چه گوید.
الهی، اگر چه درویشم، ولی داراتر از من کیست، که تو داراییِ منی.
الهی، در ذات خودم متحیّرم تا چه رسد در ذات تو.
الهی، به لطفت دنیا را از من گرفته ای، به کرمت آخرت را هم از من بگیر!
الهی، روزم را چون شبم روحانی گردان، و شبم را چون روز خورانی!
الهی، دندان دادی، نان دادی؟ جان دادی، جانان بده!
الهی، اگر ستّار العیوب نبودی، ما از رسوایی چه می کردیم؟
الهی، خوشدلم که از درد می نالم، که هر دردی را درمانی نهاده ای.
الهی، اگر گُلم و یا خارم از آن بوستان یارم.
الهی، به سوی تو آمدم، به حق خودت مرا به من برمگردان!
الهی، عارف را به عرفان چه کار، عاشق معشوق بیند نه این و آن.
الهی، خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که پیری خود شکستگی است!
الهی، عقل و عشق، سنگ و شیشه اند؛ عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان.
الهی، کی شریک دارد تا تو را شریک باشد.
الهی، از من و تو گفتن شرم دارم؛
الهی، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر.
الهی، وای بر من اگر دلی از من برنجد!
الهی، دربسته نیست، ما دست و پا بسته ایم.
الهی، دل خوشم که الهی گویم.
الهی، خوابهای ما را تبدیل به بیداری بفرما!
الهی، آن که سحر ندارد، از خود خبر ندارد.
الهی، هر چه پیش آمد خوش آمد، که مهمان سفرة توایم.
الهی، اگر خدا خدا نکنیم چه کنیم، و اگر ترک ما سوا نکنیم چه کنیم؟
الهی، در شگفتم از کسی که غصة خودش را نمی خورد و غصة روزی اش را می خورد.
الهی، خوشا به حال عالین، که جز تو ندیدند و ندانند!
الهی، لذّت گرسنگی را در کامم برکت ده!
الهی، آمدم ردّم مکن، آتشینم کرده ای سردم مکن!
الهی، چه باید کرد که گناه فراموش شود، وگرنه با یاد گناه اگر برانی، شرمنده و اگر نوازی، شرمنده ترم.
الهی، یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدّل کن و آنی را که در آخر خواهی کنی در اوّل کن، که شفاعت آخرین از آنِ ارحم الراحمین است.
الهی، خوشا آن که بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است!
الهی، از من آهی و از تو نگاهی.
الهی، تو را دارم چه کم دارم، پس چه غم دارم.
 الهی، نمی گویم که از دوستانم، ولی شکر که از دشمنان نیستم.
الهی، در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده!
الهی، اگر من بنده نیستم، تو که مولای من هستی.
الهی، اگر بهشت شیرین است، بهشت آخرین شیرینتر است.
الهی، اگر مردم لذّت علم را بدانند، کجا اهل علم را سر آسوده و وقتِ فراغ خواهد بود.
الهی، تا تو لبیک نگویی، کجا من الهی گویم.
الهی، آن که از مرگ می ترسد از خودش می ترسد.
الهی، با همة شیرین زبانی و شیرین کاری ام، نمی دانم چه کاره ام.
 الهی، همین قدر فهمیده ام که خداست و دارد خدایی می کند.
الهی، آن که در حجاب نیست تنها تویی.
الهی، خوشا به حال کسانی که عبادت محبّانه دارند!
الهی، از توبه هایم توبه کرده ام.
الهی، راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی دانه ولانه و بال و پرواز دلی
***
منم خدایی که به جز من خدايي نيست . پس هر كه صبر نكند بر بلاي من ، و راضي نشود به قضاي ، از براي نعماي من،  برود خدايي بجويد سواي من... و شكر نكند من،
 ***
خدايا! در دل هدفي داشتم ، با اين كه تلاش كرده ام ،اما آنچه خواستم نشد، حال، قلبم آكنده از نا اميدي است
نگراني و باختن، مرا از ادامه نبرد مأيوس كرده است، تشويش ، نيروي ذهن را مي سوزاند،  
و اين گونه نمي توان مفيد بود
خدایا! ياريم ده تا مشوش نباشم و نجوا كنم، زورق من كوچك است، سکان آن را به دست های ايمن تو می سپارم
مرا به هر جائی که می خواهی هدايت کن، همان می خواهم که تو می خواهی ، همان شود که تو مقدر می نمائي
خدايا ، به تو توكل مي كنم و به تو اعتماد دارم،  
وآنگاه همه چيز خوب پيش خواهد رفت، بدرستي كه وعده هاي تو تحقق پذير است.
خدايا ! اگر با من بمانی ، هميشه پيروزم
***
معبودم! تو به همه چيز آگاهي،  پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد  
 در اندوه و شادي، معبودم ! با دا كه خواست تو تحقق پذيرد. 
 خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم ، با ديدگاني شگفت زده، زيبايي را مي جويم
 كه ذات توست .  و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
 به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم ، از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
 دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن خدایا! توفیق بندگی ات را از ما نگیر
***
خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است، اما مهم نيست ، همين كافي ست، كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم در دل مي گويم :خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،پس به نجات من هم بيا مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي با دستي دامن تو را مي گيرم و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار  اي رحيم و بخشنده ! مرا درياب!
***
پروردگارا
بر من اين نعمت را ارزاني دار که بيشتر در پي تسلا دادن باشم تا تسلي يافتن، بيشتر در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن، بيشتر در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
زيرا در بخشيدن است که مي‌يابيم و در عفو کردن است که بخشيده مي‌شويم و
در مُردن است که حيات جاويد مي‌يابيم.
***
[4]الهی باز آمدیم با دو دست تهی چه باشد اگر مرحمی بر خستگان نهی
الهی گرفتار آن دردم که تو دوای آنی و در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی
یار و غریبم یاری و غمگساری و من بی هر دلشده ای را الهی
 چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی ، کریما آسایش سینه محبانی و نهایت همت قاصدانی الهی
الهی جرم من زیر حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران
الهی این چیست که با دوستان خود کردی ، که هر که ایشان را جست ترا یافت و تا تورا ندید ایشان را نشناخت
الهی عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم
الهی بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن
الهی چون به تو بنگرم شاهیم و تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم و از خاک کمتر
الهی هر کس تو را شناخت هر چه غیر تو بود بینداخت
***
خداوندا! مرغ ناچیز و محبوس در قفسی چشم به تو دوخته و با لرزاندن بالهای ظریفش آمادة حرکت به سوی تو است. نه برای این که از قفس تن پرواز کند و در جهان پهناور هستی، بال و پری بگشاید، نه؛ زیرا زمین و آسمان با آن همه پهناوری جز قفس بزرگتری برای پرندة شیدا چیزی نیست. او می خواهد آغوش بارگاه بی نهایت را باز کنی و او را به سوی خودت بخوانی.[5]
***
معبودا! آنقدر به من نزدیکی که تو را با تمام وجود احساست می کنم و من چقدر از تو دورم به اندازه ی زندگیم!
معبودم! دلم را صیقل می دهم، قلبم را در تشتی از عشق می شویم، با آب دیده وضو می گیرم! سجاده ای به پهن دشت دلهای عاشقان می گشایم تا شاید پذیرایم باشی و می دانم آنقدر رحیمی که گناهانم را نادیده گیری و آنقدر مهربانی که از درت دست خالی مرا نمی رانی.
معبودم، توبه ام را بپذیر! هر چند تو می دانی که هر روز پشیمان تر از روز قبلم و توبه پذیرتر از پیش و من می دانم به درِ خانة چه کسی پناهنده شوم.
معبودم! اسرار وجودم را تو می دانی و تنها تویی که هیچ وقت سِرّ وجودی ام را بازگو نمی کنی.
معبودم دستانم را بگیر و کمکم کن تا بتوانم و می دانی که اگر بخواهم می توانم بار سنگین گناهان بر دوشم را سبک کنم.
معبودم! از تو سپاسگزارم که الطاف را از من دریغ نمی کنی و همیشه و همیشه در همة مواقع حضورت را از من دریغ نکردی و نمی کنی. 
***
حمد و سپاس خدايى را سزاست كه شكر شاكرين و حمد حامدين و ذكر ذاكرين و سعى خالصين متوجه درگاه اوست. ستايش بيكران مرا و راست كه در خلق خويش هيچ كاستى نگذاشت بل همه مخلوقات حتى پست ترين شان را به راستى بگذاشت. تسبيح لايتناهى بر آستان او كه آدمى را در مسير سعادت بر همه موجودات، ولايت و تاج خلافت در سياره زمين بر او كرامت و خلعت «لقد كرّمنا» بر اندامش عنايت و بعد از تكوين، مصداق «فتبارك» بر قامتش مقالت فرمود.
حمد و آفرين بر ذات جهان آفرين كه هستى را آميخته با حكمت و تعاليم را براى بشر همراه با مصلحت و براى وصول به سربلندى و عزّت توأم ساخته است.
***
الها طعم شيرين معرفت و محبّت را به همه بندگان خصوصاً نسل جوان بچشان تا بدان سبب از همه انحرافات و اعوجاجات مصون و محفوظ گردند و آنگونه كه همه اولياءات را مورد عنايت و لطف ويژهات قراردادى ايشان را نيز كه حاملان پيام خون خالصترين جوانان اين مرز و بوم می باشند مورد توجه خاصّت قرارده.
***
پروردگارا آنگونه كه ابراهيم(عليه السلام) را با سجده هاى طولانى به مقام خلّت رساندى و احمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را با تهجدش به مقام محمود ارتقا دادى و اولياءات را با عنايات خاصهات مقام رضا بخشيدى. به اين عبد ذليل
طعم عبوديت و بندگى را چشانده و با رحمت رحيميهات به مقام خليل اللهى مصطفى گردان.
 ***
وقتی دل از زنگار پلیدی تیره است و آیینه در غبار بی کس گم شده و آن هنگام که تکیه گاه دنیا لرزان و لرزان تر می گردد...
مردمک چشمها به افقهای دور دست خیره می شود، پرنده ی روح بر در و دیوار تن، می کوبد تا راهی به سوی رهایی از ابدیّت بیابد و اشک صلاحی می شود برای نبرد با عوامل اسارت نفس و اینجاست که مجال برای کلام گشوده می گردد؛ و کلام که مجالی دوباره است، در این خاموشی به فریاد می رسد.
لب باز می کنیم و با «الرَحمن» ارتباط کلامی آغاز می نماییم؛ اویی که «خَلَقَ الاِنسان» را آفرید، و «عَلَّمَهُ البَیان» بیان را به او آموخت.
و این دعا، دعوتی است از جانب او، که می دانست، انسان جز با ذکر معبودش، آرامش نمی گیرد. «اَلا بِذِکرِالله تَطمَئِنُ القُلوب».
دست به دامان نیایش می آویزیم و دل در زلال نیایشش می شوییم.
 ***
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانة من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده وار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی دانی، توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید،تورا با دوبال و دوپا آفریده بودم ؟زمین و آسمان هر دوبرای تو بود ، اما تو اسمان را ندیدی راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی ؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی را حس کرد.آن وقت رو به خدا کرد وگریست.
سلام ،آسمان
احساس می کنم که دیگر به آسمان نزدیک نیستم
دست که دراز می کنم ، نمی توانم از اسمان
ستاره بچینم و در دامن سجاده ام بریزم
پرواز،در دست من نیست
راه ملکوت را گم کرده ام
باید از خودم رها شوم!
باید از تعلقات ناسوتی که زمین گیرم کرده اند بگریزم!
باید بگریزم از این فصل های بی بهار!
باید رها شوم از این روزهای گرفتار؛از تکرار این همه تکرار!
من محتاج خلوتی خانه زادم ؛ در ازدحام آهن وسیمان
من محتاج فطرت فراموش شده ی خوشیم ؛در عصر قحطی ایمان
مناجات نامه[6]
خداوندا!از انجا که بودیم برخاستیم لکن به انجا نرسیدیم که خواستیم .
الهی!همگان در فراق می سوزند ودوستدار در دیدار،چون دوست دیده ور گشت دوستدار را با شکیبایی چه کار؟
الهی!با بهشت چه سازم وبا حور چه بازم ،مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم.
الهی!گل بهشت در چشم عارفان خار است وجوینده تو با بهشت چه کار است.
الهی!اگر بهشت چشم وچراغ است بی دیدار تو درد وداغ است.
الهی!بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی را به زندانی بردن نه کار کریمان است .
الهی!اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم ، مطلوب ما بر ار که جز وصال تو طلبکار نیستم.
الهی !ای نزدیک تراز ما به ما مهربانتر از ما به ما.
نوازنده ما بی ما ،به کرم خویش نه سزای ما،
هرچه کردیم تاوان بر ما ، هرچه توکردی باقی بر ما
هرچه کردی به جای ما،به خود کردی نه سزای ما
الهی!گرفتار ان دردم که داوری آنی ،بنده آن ثنایم
که تو سزاوار انی ، من در تو چه دانم ؟تودانی تو
انی که مصطفی گفت من ثنای تورا نتوانم شمرد ان گونه که تو بر نفس خویش ثنا گفتی
الهی!مران کسی را که خود خواندی ظاهر مکن جرمی را که خود پوشیدی
کریما !میان ما و تو داور تویی، ان کن که سزاوار انی نه انچنان که سزاوار ماست .
وبدانکه دوستان خاک تو را جویانند و زبان حال گویانند
ای جوانان غافل وای پیران جاهل دیوانه اید که نمی بینید و بر حال ما نمی گرید.که ما در خاک وخون خفته ایم و چهره در نقاب نهفته ایم .ما نیز پیش از شما در بساط کامرانی بوده ایم وانبساط جهانی فانی نموده ایم وعاقبت شربت چشیدیم و از زندگانی دنیا وفا ندیدیم تا خبر شدیم و خود را دیدیم جان بر باد فنا بر دادیم و بر خاک عنا افتادیم ، اینک رخساره به خاک امیخته و دندان ما ریخته و زبان ما فرابسته و دهان ما درهم شکسته تمام اعضا زخم خورده و روح ما پریده وسبزه از خاک ما دمیده ما در خاک تیره شما به خاک خیره.
الهی!
ضعیفان را پناهی ،قاصدان را بر سر راهی ،
مومنان را گواهی ،چه بود که افزایی ونگاهی؟
خداوندا!
کجا باز یابیم آن روز ، که تو ما را بودی و ما نبودیم
تا باز به آن روز رسیم میان آتش و دودیم ، اگر به دو گیتی آن روز یابیم برسودیم ، ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم .[7]
الهی !
آنچه ما خود را کشتیم به بر میار و آنچه تو ما را کشتی افت ما از آن باز دار![8]
الهی !
چون از یافت تو سخن گویند از علم خود بگریزم.بر زهره ی خود بترسم درغفلت آویزم هموار از سلطان عیان در پرده ی غیب می آویزم نه کامم باشد لکن خویشتن را در غلطی افکنم تا دمی بر زنم.[9]
الهی!
گهی به خود نگرم ، گویم از من رازترکیست؟
گهی به تو نگرم ، گویم از تو بزرگوارتر کیست؟
گاهی که به طینت خود افتد نظرم
گویم که من از هرچه به عالم بدترم
چون از صفت خویش اندر گذرم
از عرش همی به خویشتن درنگرم[10]
مهربانا
اکنون که در غرقابم ، دستم گیر که گرم افتادم.[11]
پرهیزکاران درشب برپا ایستاده مشغول نمازند. قرآن راجزءجزءوبا تکبرو اندیشه می خوانند.با قرآن جان خود را محزون داری درد خود را می یابند .وقتی که به آیه ای برسند که تشویقی در آن است با شوق وطمع بهشت به آن روی آورند و با جان پرشوق در آن خیره شوند وگمان می برند که نعمت های بهشتی برابر دیدگانشان قرار دارد،وهر گاه به آیه ای می رسند که ترس از خدا در آن باشدگوش دل به آن می سپارند گویا صدای برهم خوردن شعله های آتش در گوششان طنین افکنده است .پس قامت به شکل رکوع خم کرده پیشانی ودست وپا برخاک مالیده و از خدا ،آزادی خود را از آتش جهنم می طلبند.[12]
واسطه قرار دادن ائمه معصومین برای استجابت دعا:
استجابت دعا
بزرگوار خدایا به حق پیغمبر
به حق شاه ولایت کننده خیبر
به حق فاطمه آن عصمت رسول الله
به حرمت حسن مجتبی شاه هدا
دگر به شهیدان دشت کربلا
ببینمش جرم همه شیعیان به روز جزا
به آن علیل دل افکار عابد بیمار
به باقرآنکه بود کاشف همه اسرار
به حق جعفر صادق دلیل راه نجات
به حق موسی کاظم شفیع روز ممات
به حق شاه خراسان غریب وادی طوس
رضا که گشت شهید جفای زهر محبوس
به حق آن دو امامان تقی شخص نقی
یکی به نام تقی دگی علی النقی
بحرمت حسن عسگری شه خوبان
به حق صاحب عصری که هست امام زمان
بر ار حاجت مارا بحرمت قران
تو روسفید به محشر جمیع ما بگردان
زمعصیت تو نگه دار جمله مارا
عبادتی که ستوده بوده بده ما را
پدر و مادر ما را تو خود رحمت کن
زیارت شهدا را به ما تو قسمت کن
بزرگوار خدایا به حق پیغمبر
ببخش جمله گناهان ما همه یکسر
برای هدیه و خشنودی همه اموات
زبان به فاتحه گویا کنید وهم صلوات
الهی
یا رب چه شود به خویش راهم بدهی
در ظلمت راه نور ما هم بدهی
من سوخته ی هرم گناهم،از لطف
در سایه ی رحمتت پناهم بدهی
ای دوست از این عهد گسستن توبه
در حاشیه ی هوس نشستن توبه
هر مرتبه توبه ای شکستم این بار
صدمرتبه از توبه شکستن توبه
یک دل ،دل خسته و تباه آوردم
 من توشه ی راه اشتباه آوردم
بر درگه لطف توبه جای توبه
پیمان شکنی کرده گناه اوردم
 ***
 الهی ، شکرت که می گویم شکرت[13]
الهی ، اگر آخر مثل اولم باشم ، بدا به اول و آخرم
الهی ، لذت گرسنگی را در کامم برکت ده !
الهی ، از نماز و روزه ام توبه کرده ام : به حق اهل نماز و روزه ات توبه ی این نا اهل را بپذیر !
الهی ، اگر چه درویشم ، ولی داراتر از من کیست ، که تو دارایی منی
الهی ، در ذات خود متحیرم تا چه رسد در ذات تو
الهی ، علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است ؛ ای علم محض و نور مطلق ، بر حیرتم بیفزا
الهی ، کلمات و کلامت که اینقدر شیرین و دلنشین اند ، خودت چگونه ای
الهی ، از کودکان چیزها آموختم ، لاجرم کودکی پیش گرفتم
الهی ، دیده را به تماشای جمال خیره کردی ، دل را به دیدار ذواجمال
الهی ، اگر بخواهم شرمساری ، و اگر نخواهم گرفتار
الهی ، ظاهر که اینقدر زیباست ، باطن چگونه است
الهی ، دل بی حضور ، چشم بی نور است ، نه این صورت ببیند و نه آن معنا
الهی ، شکرت که فهمیدم نفهمیدم
الهی ، یک شوریده جهان را می شوراند ؛ این شوخ دیده را شوریده تر کن
الهی ، خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند ، که پیری خود شکستگی است
 الهی ، نه خاموش می توان بود و نه گویا ؛ در خاموشی چه کنیم در گفتن چه گوییم ؟
الهی ، کامم را به حلاوت تلاوت کلامت شیرین بدار
الهی ، دل خوشم که الهی گویم .
الهی ، وای بر من اگر دلی از من برنجد .
الهی ، ازخواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن بیشتر
الهی ، چه رسوایی از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کنند .
الهی ، کی الله گفت و لبیک نشنید
الهی ، عمری کوکو می گفتم و حالا هوهو می گویم .
الهی ، در «ایاک نستعین » صادقم و در «ایاک نعبد» کاذب نیستم .
الهی ، حرم به نا محرم حرام است . محرم چرا محروم باشد .
الهی ، بدان بد ما بسیار حق دارند تا چه رسد به خوبان
الهی ، جهان زندان رندان است ، و جهانبان بهشت آنان ، ما را به زندان بدار !
الهی ،توبه از گناه آسان است ؛ توفیق ده که از عبادتمان توبه کنیم .
الهی ،سخن در عف و رحمتت نیست ، گیرم که تو بخشایی ام ، من از شرمندگی چه کنم ، تو خود گواهی که از استغفار شرم دارم .
الهی ، د ل خوش بودم که گاهی گریه ی سوزناک داشتم و دانه های اشک آتشین می ریختم ولی این فیض هم از من بریده شد .
الهی ، سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار ، که آن جهاد اصغر است و این اکبر
الهی ، شکرت که حقیرو فقیرم نه امیر و وزیر
الهی ، قربان لب و دهنم بروم که به ذکر تو گویا نند
الهی ، تو را دارم چه کم دارم ؛ پس چه غم دارم .
الهی ، از سجده کردن شرمسارم و سر از سجده برداشتن شرمسارتر
الهی ، به حرمت سرو سامان گرفتگانت این بی سر و پا را آواره تر کن !
الهی ، شکرت که از دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن
الهی ، نمی گویم که از دوستانم ، ولی شکر که از دشمنان نیستم .

***
[1] دعا و نیایش از دیدگاه علامه جعفری.
[2] مجله ی زائر.
[3] الهی نامه، حسن زاده آملی.
[4] مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
[5] دعا و نیایش از نگاه علامه جعفری.
[6] - خواجه عبدالله انصاری
[7] - کشف الاسرار،ج اول ،ص 36
[8] - کشف الاسرار،ج اول ،ص 440
[9] - کشف الاسرار ،ج ، اول ،ص 615
[10] - کشف الاسرار،ج اول،ص 664
[11] - کشف الاسرار، ج2،ص 95
[12] - منبع:نهج البلاغه ،ترجمه دشتی ،خطبه 193،قسمت دوم
  مناجات حسن زاده آملی.-[13]
 

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.